تبلیغات
عاشقانه های من
انسان خوبی باش ! ( در همه حال و همه جا ووووووووو خلوت خویش ! ) اما وقتت را برای اثباتش به دیگران تلف نكن
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

لینک ها

لینک دوستان

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ


كدبارشی برای وبلاگ


دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

استخاره آنلاین با قرآن کریم


یکی...



 
هَـمیشه بـآید کَسـی باشد

کـــہ مــَعنی سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هایَتـــ را بفهمد

هَـمیشه بـآید کسـی باشد

تا بُغض‌هایتــ را قبل از لرزیدن چـآنه‌ات بفهمد

بـآید کسی باشد

کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد

کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد…کسی بـآشد

کـــہ اگر بهانه‌گیـر شدے بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتیآج داری

بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگی درد دارد

بفهمد کـــه دلت برای چیزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران…

براے بوسیـدَنش…براے یک آغوشِ گَرمــ تنگ شده است




نوشته شده توسط :Mohamad zare
یکشنبه 1396/05/29-ساعت 00 و 48 دقیقه و 23 ثانیه
نظرات() 

عاشق تر از این بودم.....










 

عاشق تر از این بودم اگر لحظه ی پرواز

در دست نجیب تو کلید قفسم بود

عاشق تر از این بودم اگر عطر نفسهات

در لحظه ی بی همنفسی ‚ همنفسم بود

عاشق تر از این بودم اگر فاصله ها را

این اینه ی شب زده تکرار نمی کرد

عاشق تر از این بودم اگر هق هق ما را

این سایه ی سرمازده انکار نمی کرد

با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی

تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی

عاشق تر از این بودم اگر در شب وحشت

مثل تپش زنجره نایاب نبودی

عاشق تر از این بودم اگر وقت عبورم

آنسوی سکوت پنجره خواب نبودی

عاشق تر از این بودی اگر ثانیه ها را

اندوه فراموشی من تار نمی کرد

عاشق تر از این بودی اگر این دل ساده

اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد

با تو بهترین بودم ‚ همسایه ی خورشیدی

تو نقش تبسم را ‚ از اینه دزدیدی





نوشته شده توسط :Mohamad zare
شنبه 1397/01/4-ساعت 22 و 38 دقیقه و 50 ثانیه
نظرات() 

غم گرفته دوباره صدامو.........





غم گرفته دوباره صدامو
نم زده باز سوایِ چشامو

نیستی و تکیه دادم به دیوار

دوباره بعدِ تو پا میزارم توو رویات

با خیالِ تو هر شب همینجام

اشکِ چشمام تمومی نداره ، نداره

صدایِ خشِ خشِ برگ و پاییز و بارون

باز خیالِ تو با قلبِ داغون

نیستیِ و خیره میشم به عکسِ دوتامون

کاش می شد دستاتو قرض میکردم

باز کنارم تورو فرض میکردم

تا خودِ صبح قدم می زدیم توو خیابون

لعنت به حسی که نزاشته هیچکسی بجات بیاد

یکی که تا همیشه پشتته تو سختیا

همون که پا گذاشتی رو دلش که از غمت پره

لعنت به کل خاطراتمون که با تو داشتمو

به من که زندگیمو پای تو گذاشتمو

همون که روز و شب رو اسم تو قسم میخوره

حقِ من نیست چشاتو نبینم

باز نتونم کنارت بشینم

از تو تنها همین غصه هات مونده پیشم

خاطراتت یه کوهه رو دوشم

باز می پیچه صدات تووی گوشم

دارم اینجا بدون تو دیوونه میشم

باز بیا و همه باورم شو

باز رفیق چشای ترم شو

باز بیا عاشقم شو دوباره دوباره

بی تو می میره اینجا بزودی

اونیکه که کلِ دنیاش تو بودی

خیلی خسته است به این دوری عادت نداره



نوشته شده توسط :Mohamad zare
جمعه 1397/01/3-ساعت 00 و 56 دقیقه و 06 ثانیه
نظرات() 

نوروز







سال نو رو به همه دوستانم

وتمام ایران تبریک میگم و واستون بهترین بهترینها رو ارزومندم

     


نوشته شده توسط :Mohamad zare
جمعه 1397/01/3-ساعت 00 و 37 دقیقه و 24 ثانیه
نظرات() 

پاییز می‌آید.....

پاییز می‌آید

آری قاصدک‌ها خبر آورده‌اند…

پاییز خواهد آمد خش‌خش برگ ، عطر باران، بوی خاک…

پاییز خواهد آمد باید قشنگ‌ترین دفتر‌هایم را درآورم؛

نوشتن حس‌های تازه ، رنگ زرد ، رنگ نارنجی

احساس می‌کنم پاییز آسمان را به من نزدیک‌تر می‌کند

انگار هدیه می‌دهد یه بغل اندیشه ، یک بغل شعر ، یک بغل احساس

نم‌نم باران ، موسیقی باد…

گونه‌ی گل انداخته از سرما…

حس دلتنگی… حس بی‌تابی…

حس عشقی که نمی‌دانم چیست؟!



نوشته شده توسط :Mohamad zare
سه شنبه 1396/11/17-ساعت 19 و 30 دقیقه و 17 ثانیه
نظرات() 

همیشــــه بــرایـــم..........




همیشــــه بــرایـــم ســوال استـــــــــ :

اگــــــر قــــــــرار بــــــود

روزی او را نــــــداشتـــه بــاشـــم،

چــرا خـــدا خــــواستــــــــــــ

کـــه دوستــــش داشتــــه بـــاشـــم؟!



نوشته شده توسط :Mohamad zare
سه شنبه 1396/11/17-ساعت 19 و 20 دقیقه و 26 ثانیه
نظرات() 

قــــلبـــــــ ســــــــــوخــــــتــــــه(فصل3)




قلــــــب ســوختـــه







صــــ43ـــ
وای من چقدر دیونم .باید فراموشش کنم.

مگه میشه کسی رو که سالهاست دوست داری در عرض یک روز فراموش کرد .ولی من باید این کارو می

کردم.رامین برای من تموم شده بود.باید تو فکرم میکشتمش .خیلی سخته ولی غیر ممکن نیست .باصدای گوشیم

از فکر در امدم.لیلا بود.سلام .

سلام معلومه کجایی عروس خانم از دیشب دارم موبایلتومیگیرم .چرا خاموش بودی. حالا بگو چی شد اقا داماد

چطورن .نگو که باهاش امدی بیرون حتما داره بهتون خوش میگذره جای مارو هم خالی کنید.

همه چی تموم شد.یک لحظه لیلا ساکت شد.چی میگی! شوخی میکنی نه.

نه.یعنی چه ؟!!چیشده اصلا تو کجایی .من الان میام اونجا.من توپارک دم خونمونم.باشه تا ۱۰ دقیقه دیگه اونجام.

همون جا نشستم .لیلا رو از دور دیدم که داشت میامد.

لیلا_ببخشید دیر شد.اشکال نداره حالا بگو چی شده. نمی دونی تا اینجا چجوری امدم .

چی میخواستی بشه همه چی خراب شد.تمام اتفاقات رو بهش گفتم.

عجب نامردیه چطور تونست همچین حرفایی بهت بزنه تا حالا مرد اینقدر احمق ندیدم .واقعا از مادرش حساب

میبره.نمیدونی وقتی داشت بهم التماس میکرد که از دست خالش ودختر خالش نجاتش بدم.از خودم بدم امد ازاینکه

ادمی به این ضعیفی رو دوست داشتم .از دشب تا حالا فکر میکنم چرا اینجوری شد. نمی دونی چقدر ذوق داشتم

صـــ44ــــ

داشتم.هر کی ندونه تو میدونی مگه نه لیلا ؟!عاشقش بودم.چرا با من این کارو کرد حتی وقتی التماس می کرد بهم

توجه نداشت فقط می خواست خودشو نجات بده.احساس بدبختی میکنم.نمی تونم جلوی مامان چیزی بگم نمی
خوام بیشتر از این غصه بخوره

الهی من فدای اون قلب مهربونت بشم .به درک بره بمیره اصلا بهتر بهم خوردلیاقت تورو نداشت.تو که چیزی رو

از دست ندادی اون همه چی رو از دست داده امیدوارم بااون خاله ی عفریتش تا ابد بپوسه.نتونه حتی نفس بکشه.

خیله خوب بابا چقدر مثل پیر زنا نفرین میکنی. اونم یک جواری بدبخته ولش کن.بابا تو دیگه کی هستی بازم ازش دفاع میکنی.

من هیچ وقت بدی کسی رو نمی خوام حتی دشمنم باشه.اصال ولش کن .سوگل چطوره.دیروز عقد کرد .از محضر م رفت خونه ی

مادر شوهرش صبح که زنگ زد گفت حالش خوبه میگفت علی وخانوادش خیلی تحویلش گرفتن.

امیدوارم خوشبخت شه.بگو کلک چکار کردی.همه ی ماجرا رو برای لیلا تعریف کردم.چشماش شده بود اندازه توپ.

وای سپیده تو چقدر نترسی دختر من اگه بودم حتما سکته میکردم.اسلحه هم داشتی.؟

مگه مامور ۰۰۷ تم. اسلحه داشته باشم نمی خواستم برم گروگان گیری .وای دیرم شد باید برم .سعید منتظرمه.
باشه برو منم میخوام دیگه برم خونه.

بعد از اینکه لیلا رفت منم رفتم خونه درو باز کردم .صدای صحبت مامان وبابا از تو اشپز خونه میامد.

بچم خیلی غصه خورد.صبح مونس زنگ زد کلی عذر خواهی کرد.منم بهش گفتم این رسمش نبود بخواد حاج
خانم اون حرفت رو بزنه .

ببین خانم بخاطر یک عمر همسایگی چیزی بهشون نگفتم.وگرنه میدونی سپیده برام چقدر عزیزه .

نمی خوام بخاطر هیچ چیز ناراحت بشه.پشت دیوار به حرفای مامان اینا گوش میدادم دلم میخواست برم جفتشون رو بغل کنم ولی

نمیخواستم بفهمن به حرفاشون گوش دادم دوباره ارم ارم رفتم بیرون زنگ در رو زدم.بابا درو باز کرد.

صــ45ـــــ

سلام بابا.سلام دخترم کلید نداشتی .نه کلیدامو جا گذاشتم .کجا بودی بابا جان.رفته بودم پبش لیلا باهام کار داشت.

خیله خوب برو لباساتو در بیار بیا ببین مامانت چی کرده.چشم عباس اقا.فاطی خانم همیشه کارش درسته.روزا همین طوری میگذشت امتحانام نزدیک بود.

وقت سر خواروندن هم نداشتم سارا با کامران دنبال کارای اقامتشون بودند قرار بود تا دو ماه دیگه برن .کم کم همه چی داشت به روال قبل برمیگشت.

توحرفای مامان که داشت باسارا یواشکی صحبت میکرد میشنیدم .مونس خانم گفته رامین با دختر خالش نامزد

کرده مامان نمی خواست من بدونم که غصه نخورم .ولی نمی دونست با این خبر تا چند روز حالم خراب بودهمش

افت فشار با تنگیه نفس داشتم دکتر بهم اسپره داده بود میگفت دچارآسم عصبی شدم مامان اینا فکر میکردن

بخاطر امتحاناتم این طور شدم .فقط خودم میدونستم چرا حالم اینقدر بده .امتحان اخرو دادم قرار بود عروسی

لیلا توشهریور باشه.همش با لیلا توبازارا بودیم میگفت چون خواهر نداره دوست داره من باهاش برم تنها نباشه.

سپیده جان مامان لیلادم در منتظره هرچی میگم بیاد تو نمیاد. میگه دیر شده زود باش مادر.باشه بهش بگو الان میام.

شلوار مشکیم رو با مانتو مشکی شال مشکی پوشیدم کمی هم ارایش کردم ازپله ها پایین رفتم.مامان من دارم میرم کار نداری.

نه مادر برو به سلامت.معلومه کجایی زیر پام درخت در امد.باشه قر نزن توکه میدونی من خوابالوم.سعید ۱۰ دقیقه هست امده.مگه سعید میخواد بیاد

صـ46ــــــ
نه پس برای لباس عروس عمم باید بیاد.دیونه تو میخواستی لباس عروس بخری چرامنوداری میبری.بیا بابا خودتو لوس نکن تو بایدهمه جا باهام باشی.

یعنی توشب حجلتم من باید باشم.خاک توسرت چقدر بی ادبی .نگوکه همه چی تموم شده.خیلی خری سپیده این حرفا چیه.

مگه چیه مگه سعید مشکل داره یا نوه ی پیغمبره.بابا ۲ساله توعقدی.توخجالت سرت نمیشه .نه.جان من تا حالا چند بار ماچت کرده .

برو گمشو.طبق محاسبات من هر مرد بطور متوسط تا زمانی که زنش تو عقده هر جا گیرش بیاره کاری میکنه اگه مثبت به

موضوع نگاه کنیم اگه نتونه کارای خاک برسری کنه ب*و*س روشاخشه اگه در هفته ۲۰ بار بطور متوسط حساب

کنیم میشه سالی ۱۱۶۰ بار دوسال میشه تقریبا ۲۳۰۰ بار حالا چون تو میگی سعید زیاد اهلش نیست جهنم ضرر

۲۱۰۰ بار.تو دیونه ای. بخدا .حالا بریم تامحاسباتم غلط در نیامده چون اگه عصبانی بشه شامل محاسبات من نمی شه نگو نگفتی.چون ممکنه

باهات قهر کنه.بریم خل و چل.سپیده بیا ببین این قشنگه .نه بابا این چیه مثل لباس مامان کزته.خانم ببخشید مدل دیگه ندارید .چرا شما چه مدلی مد نظر تونه.

نمیخوایم زیاد چین دار باشه اخه عروس یه خورده چاقه.

صــ47ــ


















نوشته شده توسط :Mohamad zare
دوشنبه 1396/11/16-ساعت 22 و 54 دقیقه و 22 ثانیه
نظرات() 

قــــلبـــــــ ســــــــــوخــــــتــــــه(فصل2)




قلــــــب ســوختـــه





  قــــلبـــــــ ســــــــــوخــــــتــــــه فصل دو 









فردا صبح مامان نیست میخواد باخالم بره بیرون میتونم ۴ساعت لباسو بیارم خودمم ۳روز مرخصی دارم .

فردا ساعت ۱۰ صبح منتظر باش.فقط ابجی خطر ناک نیست.برو بچه نترس با تو کسی کاری نداره.پس ابجی

مینا رو بیارم.مگه داریم میریم سیزده بدر برو فردا اماده باش.

سوگل ادرسا رو فرستاده بود .من منتظر فردابودم. هیشه از مردایی که زنا رو برای نیازشون میخوان متنفرم

منتظر باش علی فلاح فکر کردی زرنگی از من زرنگ تر نیستی خودم سر سفره عقد مینشونمت.

صبح رضا بهم اس زد.ابجی من دم درم بیا لباسا رو اوردم.باشه امدم صبر کن ببینم مامانم نباشه الان میام.
رفتم توحال مامان تو اشپز خونه بود.یواشکی میرم دم در .

لباس رو بده خودتم برو سر کوچه .رضا رفت .مامانو صدا کردم.مامان من میخوام برم بیرون کاری نداری .
نه عزیزم برای نهار میای .

نه مامان بیرون یک چیزی میخورم.لباسامو میپوشم وای چقدر چادرش کوتاهه اه از دست این قد .اهان اون چادری که مامان از کربلا اورده رو

میپوشم. آرم آرم از پله ها پایین میام که مامان منو نبینه .زود کفشامو می پوشم از خونه بیرون میام،چادرو جوری

گرفتم کسی منو نشناسه لباسام هم دیده نشه تا سر کوچه تندمیرم.تازه یادم امدماشین رو چکار کنم نمی

تونستم با این لباسا با تاکسی برم . وای فکر این جاشونکرده بودم.با وانتم نمی شد.رضا سر کوچه منتظر بود.
چی شده ابجی.هیچی ماشین نداریم چکار کنیم.واستا الان از دوستم می پرسم شاید ماشین شو بهمون بده.زود باش تا کسی نیامده .

صــــ28ــــ

بلاخره رضا ماشین دوستشو میگیره یک پژو اردی داغون بود ولی از هیچی بهتر بود به تمام ادرسا میریم با

نگهبان ساختمونم صحبت میکنم تمام صدا هاشون رو ضبط میکنم چون لباس نظامی داشتم همه باهام راه

میامدن اخرین جادکتر بود باید کپی دوربین مداربسته مطب رو میگرفتم. از پله ها بالا میرم. اول چادروطوری

گرفتم که درجه هام دیده نشه .منشی تو سالن نشسته بود.داشت ناخنهاشو سوهان میزد.ضبط صوتو که

توجیب مانتوم بود روشن کردم.میرم جلو.ببخشید یک وقت میخواستم .برای چه کاری.
سقط جنین.

خانم ما کار غیر قانونی نمی کنیم برو پی کارت.تور خدا هر چقدر پول بخوایید میدم اگه خانوادم بفهمن بدبخت

میشم.به من چه خانم برو پی کارت.خواهش میکنم ۵میلیون میدم.گفتم برو.

باچهره ناراحت به طرف در میرم.میدونستم وسوسش کردم.وایستا خانم ببینم چکار میکنم ولی اول پولو

میگیرم.باشه سقط رو انجام میدید .خانم دکتر سرش خیلی شلوغه ولی امروز کارت رو راه میندازم.

رفتم جلو چادر م رو دادم عقب تاچشمش به فرم نیروی انتظامی افتاد داشت بیهوش میشد چشماش اندازه

توپ تنیس گشاد شده بود صورتش عرق کردن بود.لیست مریضا کجاست.ببخشید سرکار غلط کردم من اینجا

فقط منشیم.این تو اداره مشخص میشه.جعفری بیا ببرش.رضا امد تو .خانم تورو خدا من مجبورم ۳تا بچه دارم
بی سرپرست میشن.

صـــ29ـــــ

باید قبل از خلاف، فکر میکردی.وقتی داشتیدبچه های مردم رو میکشتید فکر نکردید.جعفری دستبند.

غلط کردم.به یک شرط این بار ولت کنم.چه شرطی.بایدیک کپی از دوربینهای مداربسته ۴ماه پیشو رو بهم
بدی.نمی تونم خانم دکتر بفهمه منو اخراج میکنه.

اخراج بدتره یا زندان.میدونی جرم سقط جنین چیه؟حداقل ۹سال زندانه.تازه همه ی حرفایی که زدی ضبط شده

میتونم بعنوان مدرک تو دادگاه نشون بدم.خلاصه باهر ترفندی بود کپی فیلمها رو ازش میگیرم بعد هم کلی

می ترسونمش که اگه بخواد این کارا روتکراربکنه دوباره سراغش میرم.

ابجی خیلی فیلمی داشتم سکته میکردم اگه شک میکرد زنگ میزد پلیس بدبخت میشدیم.وقتی گفتی

جعفری دستبند نمی دونستم چکار کنم هول شده بودم.بابا ترس نداره که فوقش زنگ میزد پلیس ما هم در

میرفتیم.تو دیگه کی هستی .راستی اون کاراین همه زندانی داره.من چه میدونم همین جوری گفتم.

حالا کجا بریم.برو بازارفرش.اونجا برای چی.برو کارت نباشه.به بازار فرش رسیدیم.

همین جانگه دار خودتم وایستا یه گوشه تا من بیام.باشه آبجی مواظب خودت باش. مطمئنی من نیام.

نه برو ...این جا تو لازم نیست بیای.

صـــ30ـ
باید حجره حاج فلاح رو پیدا میکردم.چادرم رو جمع کردم .کسی متوجه لباسام نشه.

ببخشید حجره حاج فلاح کجاست.ته بازار سمت چپ.مرسی ممنون.

بلاخره پیدا ش میکنم.یک مغازه بزرگ بود .ازکنار پله میخورد طبقه بالا هم فکر کنم دفترشون بود.همین جوری

داشتم داخل نگاه میکردم که یکنفر صدام کرد.ببخشید حاج خانم چیزی میخواستید.

35ساله قد بلند باته ریش مثل بسیجی ها از این جا نماز ابکش ها بود. - یک جون ۳۴

بله با حاج اقا کار دارم.یک جوری نگام میکرد از نگاش خوشم نیومدحاجی نیست کاری دارید خودم در خدمتم.

این طایفه کلا عوضین چادرم رو شل کردم تا درجه هام روببینه .وقتی درجه هام رو دیدجا خورد کارتی رو که

قبلادرست کرده بوم در اوردم نشونش دادم .فقط امید وار بودم نفهمه که جعلیه.

سرگرد طاهری هستم.یک دفعه جا خورد.بله جناب سرگرد چه کمکی ازم بر میاد .گفتم با خود حاج اقا کار

دارم.حاجی رفته نماز الان دیگه بر میگرده.باباش اول وقت نماز میخونه اون وقت پسراش هر غلطی دوست

دارن میکنن.باشه منتظر میمونم.اینجوری که درست نیست بفرمایید بالا دفتر تا حاجی بیاد.
نه مزاحم نمی شم همین جا خوبه.

صــ31ــــ

اخه درست نیست مردم میبینن فکرای ناجور میکنن.فکر میکنن پلیس امده چه خبره مردم رو که میشناسید

فضول زیاده.اره جون خودت معلوم نیست این کیا رو بدبخت کرده که رنگش پریده تازه فکر ابروش هم هست.

باشه پس تو دفتر منتظر میمونم.ازبالا نگاه میکنم میره سمت تلفن نمی دونم به کی زنگ میزنه دعا میکردم

به علی زنگ نزنه .نیم ساعت گذشته بود دیدم یک پیر مردحدودا ۶۵ ساله از پله ها بالا میاد.
سلام دخترم .

سلام حاج اقا.بامن کاری داشتید.بله سرگرد طاهری هستم.چه کمکی از من بر میاد دخترم.

ببینید حاج اقا من اینجا بعنوان پلیس نیامدم نمیخوام هم کاری کنم که به جاهای باریک بکشه فقط در حد

اینکه شما رو مطلع کنم اینجام.

میدونم ابروی ادمها چیزی نیست که بشه براحتی ازبین برد.مخصوصا شما که فکر کنم ادم محترمی هستید.

معلوم بود حرفام روش اثر گذاشته چون حالت چهرش عوض شده بود.
میشه برید سر اصل مطلب.بله چند روز پیش مادرم دچار حمله قلبی شد بردمش بیمارستان هم اتاقی مادرم

دختری بود که خود کشی کرده بود. اول با کسی صحبت نمیکرد ولی بعد که اصرار کردم همه ی داستانش

روگفت.همه ی حرفای سوگل رو با مدارک بیمارستان کپی فیلم مطب وصدای ضبط شده ی نگهبان رو بهش

میدم .بعد از دیدن فیلم دستشو میزاره روقلبش دونه های عرق روپیشونیش میشینه. دستپاچه شدم نمی

خواستم اتفاقی براش بیافته.

چیزی شده حالتون خوبه پسر تون رو صدا کنم.

نه نمیخواد خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که همچین پسری نصیبم کردی یک عمر با آبرو زندگی کردم

این بود جوابش.

صــ32ــــ

ببینید الان که اتفاقی نیفتاده حال اون دخترم خوبه.الان هم من اینجام خبر نداره من فقط از روی انسان دوستی

آمدم وگرنه اون دختری که من دیدم انقدر از اینکه پسر شما به برادرش بگه میترسه که دست به خودکشی

زده.پسر من غلط کرده مگه شهر هرته هر غلطی دوست داره بکنه.بعد هم بگه به من چه.

خدارو شکر پدرش مرد خوبی بود مثل پسرش عوضی نبود.با اجازه من رفتم خداحافظ.

مرسی دخترم ادمهای مثل شما کم پیدا میشن ازت ممنونم.ازپله ها پایین میام پسر حاجی دم در بود.

لطفا بریدمواظب پدرتون باشید حالشون زیادخوب نیست.خداحافظ.از مغازه بیرون آمدم رسیدم به اول بازار

رضا منتظرم بود.داشتم نگران میشدم ابجی گفتم تاالان حتما چند نفرو کشتید.مگه من جیمز باندم .

والا کارتون از جیمز باندم بهتره.خیله خوب برو دیرمون شده الاناست مامانت دنبال لباساش بگرده .

خیالت تخت مامان باخالم بره بیرون حالا حالا ها نمیاد.رفتم خونه دوش گرفتم رو تخت دراز کشیدم منتظر بودم

ببینم چی میشه با صدای زنگ گوشیم پریدم ورش داشتم.سلام معلومه از صبح کجایی .چکار کردی تونستی

علی رو راضی کنی.مگه قراربود برم سراغ اون نفله.پس چکار کردی.کارای زیادی نگران نبا ش فقط منتظر

باش.جون لیلا بگو چکار کردی ادم که نکشتی.ای بابا مگه من ادم کشم همه همین رو میگن.

صــ33ــــ
مگه کی دیگه بهت گفته.رضا

رضا دیگه کیه.همکارم .همکارت مگه چکار کردی.

لیلا بعدا برات همه چیز رو میگم خیلی خستم مواظب سوگل باش ایشا.. همه چی خوب پیش میره .

باشه خدا حافظ.بااحساس چیزی از خواب بیدار شدم.سارا داشت هلم میداد.

پاشو دیگه چقدر میخوابی من تعجب میکنم تو چطور اینقدر میتونی بخوابی.پاشو شام بخور.

باشه چقدر قرمیزنی امدم.رفتم پایین. بابا داشت تلویزیون نگاه میکرد.

سلام بابا .سلام دختر...خوبی بابا.اره بابا خوبم.

سارا_راستی سپیده فهمیدی برای برادرمونس خانم دنبال زن میگردن.اره مامان.ر است میگه.

اره امروز مونس میگفت میخوان رامین رو زن بدن مثل اینکه مامانش دختر خواهرشو میخواد برای رامین بگیر

ولی رامین گفته نمیخوادش.مونس میگفت :من سپیده رو بهش پیشنهاد دادم . رامینم چیزی نگفته مثل اینکه

بی میل نیست.حالا قرار با مامانش صحبت کنه شاید اخر هفته بیان میخواست مزه دهن ما رو بدنه .منم

گفتم باید به سپیده بگم.ا مامان خواب قبول میکردی کی بهتر از رامین خوشگل که هست مهندسم که

هست خانوادشم که خوبه برای سپیده بهترین مورده.زشت دختر الان فکر میکنن سپیده رو دستمون مونده.

بابا_این چه حرفیه سارا سپیده بهترینه از این بهترم براش خواستگار میاد.

صــ34ــــ

تمام مدت که داشتن حرف میزدن من مثل مجسمه بودم باورم نمی شد رامین میخواد بیاد خواستگار ی من.

مردی که این همه سال توقلبم نگهش داشته بودم یعنی ممکن شده بود.باصدای مامان از رویا در امدم._مادر

نظرت چیه اگه زنگ بزنم چی بگم.نمیدونم هرچی شما صلاح بدونید.قربون دخترم برم که میخواد عروس بشه.

شب خوابم نمی بره همش خودمو تولباس عروس میدیدم رامین روهم تو لباس داماد.

دختر پاشو صبح شده خونه خودتم میخوای تا لنگ ظهر بخوای مگه کلاس نداری .
 مامان بیدارم. الان حاضرمیشم .

تو راه دانشگاه همش به رامین فکر میکنم .به اینکه چقدر دوستش دارم که چجوری باهاش روبرو بشم.
میرم توکلاس سرجای همیشگی میشینم.

پرنیا_راستی سپیده فهمیدی علیپور از یکی از بچه های معماری خواستگار ی کرده دختره هم قبول کرده.

نه نمی دونستم.میگن دختره خیلیم پولدار و خوشگله.خواب بما چه خوشبخت بشن.

مردیکه عوضی نذاشت دو روز بگذره بعد بری خواستگاری یکی دیگه مثلا میخواست حرفشو ثابت کنه.(

کلاس هام امروزفشرده بود اخر ترم نزدیک بود همه کلاسها جبرانی گذاشته بودند نمی دونم چرا ازاول فکر

همه چیز رو نمیکنن که اخر ترم دانشجو ها رو درب داغون نکنند.حتی وقت نهار نداشتم.ساعت ۶بودکلاسام
تموم شد

موبایلم رو در اوردم ببینم چه خبره از صبح وقت نکرده بودم چکش کنم .

وای چند تا تماس از خونه چند تا هم از سارا ۱۵ تا هم از لیلا.اول به خونه زنگ زدم.
الوسلام.

سلام معلومه کجایی میدونی مامان چند بار بهت زنگ زد اون گوشی رو برای چی میبری وقتی نمی خوای جواب بدی.

خیلی خوب بزار نفست بیاد بالا یک ریز داری حرف می زنی کلاسام فشرده بود وقت نکردم گوشیمو جواب

بدم.مونس خانم زنگ زد گفت برای پنج شنبه میان خواستگاری

صــــ35ـــ
سارا همین جوری داشت حرف میزد دیگه هیچی رو نمیشنیدم بازم دچار استرس شدم .

کف دستام عرق کرده بودنمی تونستم گوشی روخوب تو دستم نگه دارم.الو حواست کجاست میگم. باید بریم

لباس بخریم.هان حواسم همین جاست.داشتم گوش میدادم.خوب میای.کجا.چقدر گیجی بریم لباس بخریم دیگه.باشه حالا بزار بیام خونه صحبت میکنیم.

خیله خوب چقدر بی ذوقی من از صبح شنیدم دارم بال بال میزنم.اون وقت تو اینقدر ریلکسی .فعلا خداحافظ.
خداحا....

سارا که گوشی رو قطع میکنه .دیگه نمی تونستم از استرس خوب نفس بکشم.اخ سارا تو ازدلم چی میدونی .
نمی دونی که سالهاست منتظرم. ولی خوصیت اخلاقیم اینه که به کسی بروز نمی دم شاید به خاطر غرور بیش از حدمه که نمیزارم کسی از ظاهرم متوجه بشه.

میرم تو دستشویی اب به صورتم میزنم فکر کنم بخاطر هیجان بیش از حدم صورتم قرمز شده خوب شد لیلا

امروز نیامد وگرنه میفهمید تو دلم چیه .اخ لیلا باید بهش زنگ بزنم.

الو سلام .سلامو مرگ .سلامو درد معلومه کجایی از ظهر دارم شماره بی صاحب تو میگیرم چرا جواب نمیدی.

اولا سلام دوما گوشیم رو سایلنت بود سوما چرا امروز همه بی ادب شدن تا گوشی رو بر میدارن منو به رگبار

میبندن.ازبس خری حق دارن. اینو ولش کن دختر شاهکار کردی .نمی دونی از ظهر توخونه چه خبره .چی شده.

ظهر یک خانمی زنگ زد .گفت برای امر خیر مزاحم میشه خاله خونه نبود سوگلم تو اتاق خوابیده بود .گفتم با

کی کار دارید خانومه گفت مگه منزل اقای احمدی نیست .گفتم چرا گفت ببخشید خودمو معرفی نکردم فلاح

هستم.

صـــ36ـــــ
نمی دونی اون لحظه داشتم سکته میکردم نمی دونستم حرف بزنم خلاصه با هزار بدبختی باهاش صحبت کردم

قرار شد فردا بیان خواستگاری . وقتی سوگل فهمید داشت بیهوش میشد.نمی دونی چقدر گریه کرد با هزار

بدبختی بهش قرص دادم خوابوندمش. میخواست پا شه بیاد دم خونتون ازت تشکر کنه هرچی میگفتم سپیده

خونه نیست راضی نمیشد.بلاخره خاله راضیش کرد نیاد .نمی خواد حالا قشون کشی کنید من که کاری نکردم.

کاری نکردی توهمه ی ما رو از این وضعیت نجات دادی سوگل گفت فردا حتما باید تو باشی.

وای الان احساس میکنم مرد عنکبوتیم.فردا هم نمی تونم بیام چون میخوام با سارابرم خرید

قراره برام خواستگار بیاد.بعدم من تا زمان عقد سوگل نمی تونم اون ورا افتابی شم حالا بعدا بهت میگم.

راست میگی حالا خواستگار کی هست.رامین .شوخی میکنی اره!نه قرار پنجشنبه بیان.

وای سپیده برات خیلی خوشحالم.خدا زود جواب کمکت به سوگلو داد ایشا... خوشبخت شی پس ۲تا عروسی داریم.

چی میگی هنوز چیزی معلوم نیست .تازه مامان رامین مثل اینکه زیاد راضی نیست.

بیخود دختر به این خوبی از کجا میخواد پیدا کنه.حالا این قدر هندونه زیر بغلم نزار پول موبایلم زیاد شد.

باشه خداحافظ فردا زنگ میزنم گزارش خواستگار ی رو بهت میدم.

توراه داشتم ازخوشحالی میمردم سر خیابون علیپور رو میبینم خواستم تند برم منو نبینه ولی مثل اینکه

منتظرمن بود نمیخواستم خوشی امروزم رو خراب کنه تندتر به راهم ادامه میدم.

خانم راد صبر کنید.آمد نزدیکم با عصبانیت برگشتم طرفش.چرا دست از سرم بر نمی داری مثل اینکه اون

دفعه حالیت نشد.میخواستم بگم رفتم خواستگار ی یکی از توبهتر وقشنگ تر حالا اینقدر تو خونه بابا ت بمون تا بپوسی.

صـ37ـــــ

دیگه داشت رو اعصاب میرفت.

اولا پوسیدن من به تو ربطی نداره بعدم تو اینقدر پست وحقیری که به خاطر لجبازی با من میخوای یکی دیگه
رو بدبخت کنی.

کی گفته من دارم لج بازی میکنم فکر کردی کی هستی من دوسش دارم نکنه حسودی میکنی.
اهان! لابدتو دو روز عاشقش شدی.

اگه یک بار دیگه مزاحمم بشی اون خطی رو که روماشینت کشیدم رو صورتت میکشم.

وای چه خانم خشنی. ازت خوشم میاد.اگه نظرت عوض شده بگو مراسمموبهم بزنم.

برو گمشو عوضی.دیگه محلش ندادم سوار اولین ماشین میشم میرم خونه.

سلام اهل منزل .سلام عروس خانم .مامان من که هنوز عروس نشدم .

میشی مادر وقتی امدن خواستگار ی یعنی تمومه ما که مادر با هم غریبه نیستیم.

فردای اون روز با سارا میرم خرید یک کت وشلوار شیری می خرم .با یک کفش تخت سفید اخه قد رامین
خیلی از من بلند تر نبود شاید ۷یا ۸سانت.

شب لیلا بهم زنگ زد گفت که همه چی به خیر گذشته وفردا قرار برن ازمایش بعد از ظهر هم عقد کنن

هرچی سعید گفت باشه برای بعد حاج اقا گفت این دو تا جون همو میخوان درست نیست بیشتر معطل بشن

خلاصه بزورسعید راضی شد علیم مثل موش شده بود فکر کنم حاجی خوب ادبش کرده بود هرچی سعید

میگفت قبول میکرد.سوگلم داشت از ذوق میمرد.گفت اگه تا اخر عمر از سپیده تشکر کنم بازم کمه.

خیلی برای سوگل خوشحال بودم اون لیاقت بهترین زندگی رو داشت.

بلاخره روز خواستگاری رسید خیلی دستپاچه بودم همه ی وسایلام رو گم میکردم.

سپیده هنوز حاضر نیستی.مامان کفشام نیست.شما ندیدی.چقدر گیجی دختر تا یک ساعت دیگه میان.

صــ38ــــ
سارا _توهنوز ارایش نکردی بیا من ارایشت کنم.

لازم نکرده منو مثل دلقکها میکنی تو برو پیش کامی جون چون عادت داره تو همش بهش اویزون بشی.

خیلی بی ادبی به درک منوبگو که میخوام بهت کمک کنم.

صورتم رو کرم میزنم یک خط چشم میکشم ولی چشمام هرکدوم یک جوری میشن اینقدر چشمم رو پاک

میکنم که قرمز میشه اخر سریک خط چشم نازک میکشم ریمل میزنم. با یک رژ صورتی کم رنگ و رژ گونه

لباسمم می پوشم به خودم عطر میزنم موهامم ازپشت جمع میکنم یک گیره سفیدمیزنم نمی خوام موهام دورم باشه.

اهل روسری نبودم هیچی سرم نمیزارم میرم توحال همه نشسته بودند .سارا _برو یک چیزی سرت کن مگه

نمی دونی حاج خانم حساسه .نمیخوام من همین جوریم نمی خوام به کاری تظاهر کنم.چون حاج خانم

خوشش نمیادمن باید روسری سرم کنم اونا باید منو همین جوری که هستم بخوان.

بابا_سارا چکارش داری بابا بزا ر راحت باشه سپیده میخواد باهاشون زندگی کنه.اخه بابا .

اخه نداره سپیده عاقله خودش میدونه چکار کنه.با صدای زنگ همه متفرق شدیم من رفتم تواشپز خونه.

هر وقت صدات کردم چایی رو بیار مادر.از تو اشپزخونه ازکنار در دیدمشون .اول حاج اقا بعد حاج خانم بعد

مونس جون بعدم رامین امدن.رامین یک کت وشلوارمشکی با پیراهن سفید تنش بود چشمهای ابیش از

همیشه قشنگ تر بود. با اون صورت سفید لب وبینی

کوچیک مثل شاهزاده ها بود قلبم داشت میومد تو دهنم .با ز کف دستم عرق کرده بود .همه رفتن نشستن

.ازاسترس چند بار چایی چایی رو عوض کردم یا کم رنگ میشد یا پر رنگ .مگه مامان صدات نمی زنه .برای

چی چایی نمیاری.نمی دونم همش خراب میشه.واستا خودم میریزم.وقتی چایی رو سارا ریخت رفتم تو سالن.

صـ39ــ

سلام.

حاج خانم تا منو دید انگار بهش برق وصل کرده بودن. انتظار نداشت من اون شکلی برم پیششون .

اول به حاج اقا تعارف کردم بعد به حاج خانم وقتی به رامین رسیدم دستام میلرزید)سپیده اروم باش چیزی

نیست اروم باش(.همین جوری که داشت چایی روبر میداشت سرش پایین بود یک لحظه بهم نگاه کرد انگار اب جوش روسرم ریختن دستپاچه شدم نمی تونستم حرکت کنم با صدای حاج خانم به خودم امدم.

مثل اینکه سپیده خانم نمی خوان دل بکنن.ببخشید .

سارا سینی چایی رو ازم گرفت برد تو اشپز خونه از اینکه دستپاچه شده بودم از خودم بدم امد.رفتم رومبل
نشستم

مونس خانم_ بهتربریم سر اصل مطلب .راستش شما که میدونین رامین چجور پسریه پس نیازبه مقدمه نیست.

همون طور که میدونین رامین مهندسه عمرانه تو یک شرکت کار میکنه خونه هم طبقه بالای مامان اینا هست
درامدشم بد نیست انقدری هست که راحت زندگی کنن.

حاج خانم_ راست میگی مونس جون همه میدونن پسرم همه چی تمومه بخاطر همین همه ی دختر های فامیل

ارزو دارن رامین بره خواستگار ی شون هم خوشگن هم نجیب نمی دونم چی شده این پسره دختر شما رو

انتخاب کرده. دخترهای حالا هزارفن بلدن پسرای مردمو از راه بدر کنن.
مونس_مامان! چیه دختر مگه دروغ میگم.

داشتم از حرفای حاج خانم دیونه میشدم اینقدر ناخونها مو تو دستم فرو کرده بودم که کف دستم

میسوخت.چطور به خودش جرات داده درباره من اینو بگه من که تا حالا کار خلافی نکردم اگه بخاطر مونس خانم نبود الان از خونه بیرونشون کرده بودم.

بابا_حاج خانم من دخترامو طوری بار اوردم هیچ وقت راه کج نرفتن مخصوصا سپیده.

مونس خانم_ اقای راد ناراحت نشید مامان منظوری نداشت حالا اگه اجازه بدید این دوتا جون برن دوکلمه باهم حرف بزنن.

بابا_من حرفی ندارم سپیده جان اقا رامین رو به اتاقت راهنمایی کن.

بیچاره مونس خانم داشت بخاطر حرفهای مامانش یواشکی از مامان معذرت خواهی میکرد.

از جا بلند شدم رامین هم دنبالم امد.رفتم روی تخت نشستم رامین هم روی صندلی میز

صــ40ــــ
کامپیو تر نشست.هنوز حرفهای مامانش رو اعصابم بود .ببخشید نمیخواید چیزی بگید.چی بگم .

ببینید من شما رو کم وبیش میشناسم وقتی مونس شما رو پیشنهاد داد. دیدم توموقعیتی که هستم شما

از همهبرای من بهترید.ببخشید کدوم موقعیت.

راستش نمی دونم در جریا ن هستید .مادرم می خواد دختر خالمو برام بگیره الانم که اون حرفها رو زد چون

میخواست این مراسم بهم بخوره چون به اصرا مونس امده میخواد کاری کنه شما جواب منفی بدید
چرا به مادر تون نمیگید دختر خالتونو نمی خوایید.

ببینید من نمی خوام مادرمو ناراحت کنم .ولی اگه شما قبول کنید با هر شرایطی که من دارم باهام ازدواج

کنید.مامانم نمیتونه کا ری کنه.یعنی مادر تون هر بی احترامی که به من میکنه نباید چیزی بگم.

خواهش میکنم من چاره ای ندارم بعد ازدواج مادرمو راضی میکنم .که مستقل زندگی کنیم.

نمی فهمیدم داره چی میگی منو میخواست برای اینکه از دست مامانش فرار کنه مثل پرنده تو قفس گیرکرده بود

خودمو نمی خواست اصلا منو ندیده بود هوای اتاق داشت خفم می کرد .کف دستمو چند بار به روتختی

کشیدم شاید از اضطرابم کم بشه.چطورتونسته بودم این همه سال دوستش داشته باشم قلبم میسوخت

میخواستم از اتاق فرار کنم از جام بلند شدم با سرگیجه یی که داشتم سعی کردم به خودم مسلط باشم.

ببخشید من نمی تونم قبول کنم .صدام کمی میلرزید.ازجاش بلند شدهمین طور که به طرف در می فتم

استین لباسمو گرفت.خواهش میکنم.من از خانواده ی خالم متنفرم.

ابی چشاش میلرزید همون ابی که من یه روز عاشقش شدم.چقدر از ابی بدم میامد .چقدر از خودم بدم

میامد من احمق دوستش داشتم اون منو برای فرار میخواست شرط می بستم اصلا نمی دونست من

چشکلیم.کیم ،چیم.وای خدا حق من نبود سوزش قلبم بیشتر شده بود استین دستم رو از دستش بیرون

کشیدم.

صــ41ـــ
شما ۳۰ سالتونه نمی تونید خواسته های طبیعی زندگی تون رو انجام بدید چطور میخواید یک زندگی رو راه

ببرید.باید یاد بگرید خودتون برای زندگیتون تصمیم بگریید نه که برای فرار از دست مادرتون به دیگران متوسل
بشید براتون متاسفم.

باسرعت از اتاق بیرون رفتم. نزاشتم دیگه حرفی بزنه اگه یک لحظه بیشتر میموندم حتما خفه میشدم.

از پله ها که پایین امدم مونس جون گفت.به افتخار عروس و داماد دست بزنید.رامین پشت سرم بود بوی

ادکلنشو حس میکردم.ببخشید.لطفا صبر کنید ما به تفاهم نرسیدیم متاسفم.پوزخند حاج خانم رو میتونستم

ببینم .شادی تو چشماش دیده میشد.مونس خانم_سپیده جان اینقدر زود تصمیم نگیر بازم فکر کن.
واقعا معذرت میخوام.

دلم برای مونس خانم سوخت بیچاره چقدر از دست مامانش ناراحت بود.حاج خانم_پس ما مرخص میشیم

حتما قسمت نبوده .بعد از رفتنشون سارا بهم پرید.دیونه شدی چرا این کارو کردی .مگه ندیدی چطور مامانش بهم بی احترامی کرد .

تو به مامانش چکار داری مگه میخوای با مامانش ازدواج کنی.اصلا لیاقت نداری خواستگار خوب برات بیاد

همه ی خواستگار اتو بخاطر دلا یل مسخره رد میکنی .بیچاره داره ۲۷ سالت میشه دیگه خواستگار خوب برات

نمیاد کی میاد یه دختر سن بالای...

کامران_سارا.بگو خجالت نکش اره من سن بالام زشتم مثل تو خوشگل نیستم. ولی اگه تااخر عمر تنها باشم

بهتره که با کسیزندگی کنم که مامانش براش تصمیم میگیره.ازپله ها بالا رفتم .رفتم تو اتاقم درو بستم خودمو
روی تخت انداختم.

صدای حرفای مامان اینا از پایین میامد بابا داشت با سارا دعوا میکرد.گوشامو گرفتم نمی خواستم هیچی بشنوم.

صــ42ـــ












نوشته شده توسط :Mohamad zare
پنجشنبه 1396/10/21-ساعت 17 و 57 دقیقه و 29 ثانیه
نظرات() 

گاهی دلت بهانه هایی میگیرد






گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!

که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!

که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید


نوشته شده توسط :Mohamad zare
یکشنبه 1396/08/28-ساعت 20 و 57 دقیقه و 50 ثانیه
نظرات() 







  • تعداد صفحات :13
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...