تبلیغات
عاشقانه های من - قــــلبـــــــ ســــــــــوخــــــتــــــه(فصل2)
انسان خوبی باش ! ( در همه حال و همه جا ووووووووو خلوت خویش ! ) اما وقتت را برای اثباتش به دیگران تلف نكن
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

لینک ها

لینک دوستان

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ


كدبارشی برای وبلاگ


دانلود آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید
center>
دانلود آهنگ

استخاره آنلاین با قرآن کریم


قــــلبـــــــ ســــــــــوخــــــتــــــه(فصل2)




قلــــــب ســوختـــه





  قــــلبـــــــ ســــــــــوخــــــتــــــه فصل دو 









فردا صبح مامان نیست میخواد باخالم بره بیرون میتونم ۴ساعت لباسو بیارم خودمم ۳روز مرخصی دارم .

فردا ساعت ۱۰ صبح منتظر باش.فقط ابجی خطر ناک نیست.برو بچه نترس با تو کسی کاری نداره.پس ابجی

مینا رو بیارم.مگه داریم میریم سیزده بدر برو فردا اماده باش.

سوگل ادرسا رو فرستاده بود .من منتظر فردابودم. هیشه از مردایی که زنا رو برای نیازشون میخوان متنفرم

منتظر باش علی فلاح فکر کردی زرنگی از من زرنگ تر نیستی خودم سر سفره عقد مینشونمت.

صبح رضا بهم اس زد.ابجی من دم درم بیا لباسا رو اوردم.باشه امدم صبر کن ببینم مامانم نباشه الان میام.
رفتم توحال مامان تو اشپز خونه بود.یواشکی میرم دم در .

لباس رو بده خودتم برو سر کوچه .رضا رفت .مامانو صدا کردم.مامان من میخوام برم بیرون کاری نداری .
نه عزیزم برای نهار میای .

نه مامان بیرون یک چیزی میخورم.لباسامو میپوشم وای چقدر چادرش کوتاهه اه از دست این قد .اهان اون چادری که مامان از کربلا اورده رو

میپوشم. آرم آرم از پله ها پایین میام که مامان منو نبینه .زود کفشامو می پوشم از خونه بیرون میام،چادرو جوری

گرفتم کسی منو نشناسه لباسام هم دیده نشه تا سر کوچه تندمیرم.تازه یادم امدماشین رو چکار کنم نمی

تونستم با این لباسا با تاکسی برم . وای فکر این جاشونکرده بودم.با وانتم نمی شد.رضا سر کوچه منتظر بود.
چی شده ابجی.هیچی ماشین نداریم چکار کنیم.واستا الان از دوستم می پرسم شاید ماشین شو بهمون بده.زود باش تا کسی نیامده .

صــــ28ــــ

بلاخره رضا ماشین دوستشو میگیره یک پژو اردی داغون بود ولی از هیچی بهتر بود به تمام ادرسا میریم با

نگهبان ساختمونم صحبت میکنم تمام صدا هاشون رو ضبط میکنم چون لباس نظامی داشتم همه باهام راه

میامدن اخرین جادکتر بود باید کپی دوربین مداربسته مطب رو میگرفتم. از پله ها بالا میرم. اول چادروطوری

گرفتم که درجه هام دیده نشه .منشی تو سالن نشسته بود.داشت ناخنهاشو سوهان میزد.ضبط صوتو که

توجیب مانتوم بود روشن کردم.میرم جلو.ببخشید یک وقت میخواستم .برای چه کاری.
سقط جنین.

خانم ما کار غیر قانونی نمی کنیم برو پی کارت.تور خدا هر چقدر پول بخوایید میدم اگه خانوادم بفهمن بدبخت

میشم.به من چه خانم برو پی کارت.خواهش میکنم ۵میلیون میدم.گفتم برو.

باچهره ناراحت به طرف در میرم.میدونستم وسوسش کردم.وایستا خانم ببینم چکار میکنم ولی اول پولو

میگیرم.باشه سقط رو انجام میدید .خانم دکتر سرش خیلی شلوغه ولی امروز کارت رو راه میندازم.

رفتم جلو چادر م رو دادم عقب تاچشمش به فرم نیروی انتظامی افتاد داشت بیهوش میشد چشماش اندازه

توپ تنیس گشاد شده بود صورتش عرق کردن بود.لیست مریضا کجاست.ببخشید سرکار غلط کردم من اینجا

فقط منشیم.این تو اداره مشخص میشه.جعفری بیا ببرش.رضا امد تو .خانم تورو خدا من مجبورم ۳تا بچه دارم
بی سرپرست میشن.

صـــ29ـــــ

باید قبل از خلاف، فکر میکردی.وقتی داشتیدبچه های مردم رو میکشتید فکر نکردید.جعفری دستبند.

غلط کردم.به یک شرط این بار ولت کنم.چه شرطی.بایدیک کپی از دوربینهای مداربسته ۴ماه پیشو رو بهم
بدی.نمی تونم خانم دکتر بفهمه منو اخراج میکنه.

اخراج بدتره یا زندان.میدونی جرم سقط جنین چیه؟حداقل ۹سال زندانه.تازه همه ی حرفایی که زدی ضبط شده

میتونم بعنوان مدرک تو دادگاه نشون بدم.خلاصه باهر ترفندی بود کپی فیلمها رو ازش میگیرم بعد هم کلی

می ترسونمش که اگه بخواد این کارا روتکراربکنه دوباره سراغش میرم.

ابجی خیلی فیلمی داشتم سکته میکردم اگه شک میکرد زنگ میزد پلیس بدبخت میشدیم.وقتی گفتی

جعفری دستبند نمی دونستم چکار کنم هول شده بودم.بابا ترس نداره که فوقش زنگ میزد پلیس ما هم در

میرفتیم.تو دیگه کی هستی .راستی اون کاراین همه زندانی داره.من چه میدونم همین جوری گفتم.

حالا کجا بریم.برو بازارفرش.اونجا برای چی.برو کارت نباشه.به بازار فرش رسیدیم.

همین جانگه دار خودتم وایستا یه گوشه تا من بیام.باشه آبجی مواظب خودت باش. مطمئنی من نیام.

نه برو ...این جا تو لازم نیست بیای.

صـــ30ـ
باید حجره حاج فلاح رو پیدا میکردم.چادرم رو جمع کردم .کسی متوجه لباسام نشه.

ببخشید حجره حاج فلاح کجاست.ته بازار سمت چپ.مرسی ممنون.

بلاخره پیدا ش میکنم.یک مغازه بزرگ بود .ازکنار پله میخورد طبقه بالا هم فکر کنم دفترشون بود.همین جوری

داشتم داخل نگاه میکردم که یکنفر صدام کرد.ببخشید حاج خانم چیزی میخواستید.

35ساله قد بلند باته ریش مثل بسیجی ها از این جا نماز ابکش ها بود. - یک جون ۳۴

بله با حاج اقا کار دارم.یک جوری نگام میکرد از نگاش خوشم نیومدحاجی نیست کاری دارید خودم در خدمتم.

این طایفه کلا عوضین چادرم رو شل کردم تا درجه هام روببینه .وقتی درجه هام رو دیدجا خورد کارتی رو که

قبلادرست کرده بوم در اوردم نشونش دادم .فقط امید وار بودم نفهمه که جعلیه.

سرگرد طاهری هستم.یک دفعه جا خورد.بله جناب سرگرد چه کمکی ازم بر میاد .گفتم با خود حاج اقا کار

دارم.حاجی رفته نماز الان دیگه بر میگرده.باباش اول وقت نماز میخونه اون وقت پسراش هر غلطی دوست

دارن میکنن.باشه منتظر میمونم.اینجوری که درست نیست بفرمایید بالا دفتر تا حاجی بیاد.
نه مزاحم نمی شم همین جا خوبه.

صــ31ــــ

اخه درست نیست مردم میبینن فکرای ناجور میکنن.فکر میکنن پلیس امده چه خبره مردم رو که میشناسید

فضول زیاده.اره جون خودت معلوم نیست این کیا رو بدبخت کرده که رنگش پریده تازه فکر ابروش هم هست.

باشه پس تو دفتر منتظر میمونم.ازبالا نگاه میکنم میره سمت تلفن نمی دونم به کی زنگ میزنه دعا میکردم

به علی زنگ نزنه .نیم ساعت گذشته بود دیدم یک پیر مردحدودا ۶۵ ساله از پله ها بالا میاد.
سلام دخترم .

سلام حاج اقا.بامن کاری داشتید.بله سرگرد طاهری هستم.چه کمکی از من بر میاد دخترم.

ببینید حاج اقا من اینجا بعنوان پلیس نیامدم نمیخوام هم کاری کنم که به جاهای باریک بکشه فقط در حد

اینکه شما رو مطلع کنم اینجام.

میدونم ابروی ادمها چیزی نیست که بشه براحتی ازبین برد.مخصوصا شما که فکر کنم ادم محترمی هستید.

معلوم بود حرفام روش اثر گذاشته چون حالت چهرش عوض شده بود.
میشه برید سر اصل مطلب.بله چند روز پیش مادرم دچار حمله قلبی شد بردمش بیمارستان هم اتاقی مادرم

دختری بود که خود کشی کرده بود. اول با کسی صحبت نمیکرد ولی بعد که اصرار کردم همه ی داستانش

روگفت.همه ی حرفای سوگل رو با مدارک بیمارستان کپی فیلم مطب وصدای ضبط شده ی نگهبان رو بهش

میدم .بعد از دیدن فیلم دستشو میزاره روقلبش دونه های عرق روپیشونیش میشینه. دستپاچه شدم نمی

خواستم اتفاقی براش بیافته.

چیزی شده حالتون خوبه پسر تون رو صدا کنم.

نه نمیخواد خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که همچین پسری نصیبم کردی یک عمر با آبرو زندگی کردم

این بود جوابش.

صــ32ــــ

ببینید الان که اتفاقی نیفتاده حال اون دخترم خوبه.الان هم من اینجام خبر نداره من فقط از روی انسان دوستی

آمدم وگرنه اون دختری که من دیدم انقدر از اینکه پسر شما به برادرش بگه میترسه که دست به خودکشی

زده.پسر من غلط کرده مگه شهر هرته هر غلطی دوست داره بکنه.بعد هم بگه به من چه.

خدارو شکر پدرش مرد خوبی بود مثل پسرش عوضی نبود.با اجازه من رفتم خداحافظ.

مرسی دخترم ادمهای مثل شما کم پیدا میشن ازت ممنونم.ازپله ها پایین میام پسر حاجی دم در بود.

لطفا بریدمواظب پدرتون باشید حالشون زیادخوب نیست.خداحافظ.از مغازه بیرون آمدم رسیدم به اول بازار

رضا منتظرم بود.داشتم نگران میشدم ابجی گفتم تاالان حتما چند نفرو کشتید.مگه من جیمز باندم .

والا کارتون از جیمز باندم بهتره.خیله خوب برو دیرمون شده الاناست مامانت دنبال لباساش بگرده .

خیالت تخت مامان باخالم بره بیرون حالا حالا ها نمیاد.رفتم خونه دوش گرفتم رو تخت دراز کشیدم منتظر بودم

ببینم چی میشه با صدای زنگ گوشیم پریدم ورش داشتم.سلام معلومه از صبح کجایی .چکار کردی تونستی

علی رو راضی کنی.مگه قراربود برم سراغ اون نفله.پس چکار کردی.کارای زیادی نگران نبا ش فقط منتظر

باش.جون لیلا بگو چکار کردی ادم که نکشتی.ای بابا مگه من ادم کشم همه همین رو میگن.

صــ33ــــ
مگه کی دیگه بهت گفته.رضا

رضا دیگه کیه.همکارم .همکارت مگه چکار کردی.

لیلا بعدا برات همه چیز رو میگم خیلی خستم مواظب سوگل باش ایشا.. همه چی خوب پیش میره .

باشه خدا حافظ.بااحساس چیزی از خواب بیدار شدم.سارا داشت هلم میداد.

پاشو دیگه چقدر میخوابی من تعجب میکنم تو چطور اینقدر میتونی بخوابی.پاشو شام بخور.

باشه چقدر قرمیزنی امدم.رفتم پایین. بابا داشت تلویزیون نگاه میکرد.

سلام بابا .سلام دختر...خوبی بابا.اره بابا خوبم.

سارا_راستی سپیده فهمیدی برای برادرمونس خانم دنبال زن میگردن.اره مامان.ر است میگه.

اره امروز مونس میگفت میخوان رامین رو زن بدن مثل اینکه مامانش دختر خواهرشو میخواد برای رامین بگیر

ولی رامین گفته نمیخوادش.مونس میگفت :من سپیده رو بهش پیشنهاد دادم . رامینم چیزی نگفته مثل اینکه

بی میل نیست.حالا قرار با مامانش صحبت کنه شاید اخر هفته بیان میخواست مزه دهن ما رو بدنه .منم

گفتم باید به سپیده بگم.ا مامان خواب قبول میکردی کی بهتر از رامین خوشگل که هست مهندسم که

هست خانوادشم که خوبه برای سپیده بهترین مورده.زشت دختر الان فکر میکنن سپیده رو دستمون مونده.

بابا_این چه حرفیه سارا سپیده بهترینه از این بهترم براش خواستگار میاد.

صــ34ــــ

تمام مدت که داشتن حرف میزدن من مثل مجسمه بودم باورم نمی شد رامین میخواد بیاد خواستگار ی من.

مردی که این همه سال توقلبم نگهش داشته بودم یعنی ممکن شده بود.باصدای مامان از رویا در امدم._مادر

نظرت چیه اگه زنگ بزنم چی بگم.نمیدونم هرچی شما صلاح بدونید.قربون دخترم برم که میخواد عروس بشه.

شب خوابم نمی بره همش خودمو تولباس عروس میدیدم رامین روهم تو لباس داماد.

دختر پاشو صبح شده خونه خودتم میخوای تا لنگ ظهر بخوای مگه کلاس نداری .
 مامان بیدارم. الان حاضرمیشم .

تو راه دانشگاه همش به رامین فکر میکنم .به اینکه چقدر دوستش دارم که چجوری باهاش روبرو بشم.
میرم توکلاس سرجای همیشگی میشینم.

پرنیا_راستی سپیده فهمیدی علیپور از یکی از بچه های معماری خواستگار ی کرده دختره هم قبول کرده.

نه نمی دونستم.میگن دختره خیلیم پولدار و خوشگله.خواب بما چه خوشبخت بشن.

مردیکه عوضی نذاشت دو روز بگذره بعد بری خواستگاری یکی دیگه مثلا میخواست حرفشو ثابت کنه.(

کلاس هام امروزفشرده بود اخر ترم نزدیک بود همه کلاسها جبرانی گذاشته بودند نمی دونم چرا ازاول فکر

همه چیز رو نمیکنن که اخر ترم دانشجو ها رو درب داغون نکنند.حتی وقت نهار نداشتم.ساعت ۶بودکلاسام
تموم شد

موبایلم رو در اوردم ببینم چه خبره از صبح وقت نکرده بودم چکش کنم .

وای چند تا تماس از خونه چند تا هم از سارا ۱۵ تا هم از لیلا.اول به خونه زنگ زدم.
الوسلام.

سلام معلومه کجایی میدونی مامان چند بار بهت زنگ زد اون گوشی رو برای چی میبری وقتی نمی خوای جواب بدی.

خیلی خوب بزار نفست بیاد بالا یک ریز داری حرف می زنی کلاسام فشرده بود وقت نکردم گوشیمو جواب

بدم.مونس خانم زنگ زد گفت برای پنج شنبه میان خواستگاری

صــــ35ـــ
سارا همین جوری داشت حرف میزد دیگه هیچی رو نمیشنیدم بازم دچار استرس شدم .

کف دستام عرق کرده بودنمی تونستم گوشی روخوب تو دستم نگه دارم.الو حواست کجاست میگم. باید بریم

لباس بخریم.هان حواسم همین جاست.داشتم گوش میدادم.خوب میای.کجا.چقدر گیجی بریم لباس بخریم دیگه.باشه حالا بزار بیام خونه صحبت میکنیم.

خیله خوب چقدر بی ذوقی من از صبح شنیدم دارم بال بال میزنم.اون وقت تو اینقدر ریلکسی .فعلا خداحافظ.
خداحا....

سارا که گوشی رو قطع میکنه .دیگه نمی تونستم از استرس خوب نفس بکشم.اخ سارا تو ازدلم چی میدونی .
نمی دونی که سالهاست منتظرم. ولی خوصیت اخلاقیم اینه که به کسی بروز نمی دم شاید به خاطر غرور بیش از حدمه که نمیزارم کسی از ظاهرم متوجه بشه.

میرم تو دستشویی اب به صورتم میزنم فکر کنم بخاطر هیجان بیش از حدم صورتم قرمز شده خوب شد لیلا

امروز نیامد وگرنه میفهمید تو دلم چیه .اخ لیلا باید بهش زنگ بزنم.

الو سلام .سلامو مرگ .سلامو درد معلومه کجایی از ظهر دارم شماره بی صاحب تو میگیرم چرا جواب نمیدی.

اولا سلام دوما گوشیم رو سایلنت بود سوما چرا امروز همه بی ادب شدن تا گوشی رو بر میدارن منو به رگبار

میبندن.ازبس خری حق دارن. اینو ولش کن دختر شاهکار کردی .نمی دونی از ظهر توخونه چه خبره .چی شده.

ظهر یک خانمی زنگ زد .گفت برای امر خیر مزاحم میشه خاله خونه نبود سوگلم تو اتاق خوابیده بود .گفتم با

کی کار دارید خانومه گفت مگه منزل اقای احمدی نیست .گفتم چرا گفت ببخشید خودمو معرفی نکردم فلاح

هستم.

صـــ36ـــــ
نمی دونی اون لحظه داشتم سکته میکردم نمی دونستم حرف بزنم خلاصه با هزار بدبختی باهاش صحبت کردم

قرار شد فردا بیان خواستگاری . وقتی سوگل فهمید داشت بیهوش میشد.نمی دونی چقدر گریه کرد با هزار

بدبختی بهش قرص دادم خوابوندمش. میخواست پا شه بیاد دم خونتون ازت تشکر کنه هرچی میگفتم سپیده

خونه نیست راضی نمیشد.بلاخره خاله راضیش کرد نیاد .نمی خواد حالا قشون کشی کنید من که کاری نکردم.

کاری نکردی توهمه ی ما رو از این وضعیت نجات دادی سوگل گفت فردا حتما باید تو باشی.

وای الان احساس میکنم مرد عنکبوتیم.فردا هم نمی تونم بیام چون میخوام با سارابرم خرید

قراره برام خواستگار بیاد.بعدم من تا زمان عقد سوگل نمی تونم اون ورا افتابی شم حالا بعدا بهت میگم.

راست میگی حالا خواستگار کی هست.رامین .شوخی میکنی اره!نه قرار پنجشنبه بیان.

وای سپیده برات خیلی خوشحالم.خدا زود جواب کمکت به سوگلو داد ایشا... خوشبخت شی پس ۲تا عروسی داریم.

چی میگی هنوز چیزی معلوم نیست .تازه مامان رامین مثل اینکه زیاد راضی نیست.

بیخود دختر به این خوبی از کجا میخواد پیدا کنه.حالا این قدر هندونه زیر بغلم نزار پول موبایلم زیاد شد.

باشه خداحافظ فردا زنگ میزنم گزارش خواستگار ی رو بهت میدم.

توراه داشتم ازخوشحالی میمردم سر خیابون علیپور رو میبینم خواستم تند برم منو نبینه ولی مثل اینکه

منتظرمن بود نمیخواستم خوشی امروزم رو خراب کنه تندتر به راهم ادامه میدم.

خانم راد صبر کنید.آمد نزدیکم با عصبانیت برگشتم طرفش.چرا دست از سرم بر نمی داری مثل اینکه اون

دفعه حالیت نشد.میخواستم بگم رفتم خواستگار ی یکی از توبهتر وقشنگ تر حالا اینقدر تو خونه بابا ت بمون تا بپوسی.

صـ37ـــــ

دیگه داشت رو اعصاب میرفت.

اولا پوسیدن من به تو ربطی نداره بعدم تو اینقدر پست وحقیری که به خاطر لجبازی با من میخوای یکی دیگه
رو بدبخت کنی.

کی گفته من دارم لج بازی میکنم فکر کردی کی هستی من دوسش دارم نکنه حسودی میکنی.
اهان! لابدتو دو روز عاشقش شدی.

اگه یک بار دیگه مزاحمم بشی اون خطی رو که روماشینت کشیدم رو صورتت میکشم.

وای چه خانم خشنی. ازت خوشم میاد.اگه نظرت عوض شده بگو مراسمموبهم بزنم.

برو گمشو عوضی.دیگه محلش ندادم سوار اولین ماشین میشم میرم خونه.

سلام اهل منزل .سلام عروس خانم .مامان من که هنوز عروس نشدم .

میشی مادر وقتی امدن خواستگار ی یعنی تمومه ما که مادر با هم غریبه نیستیم.

فردای اون روز با سارا میرم خرید یک کت وشلوار شیری می خرم .با یک کفش تخت سفید اخه قد رامین
خیلی از من بلند تر نبود شاید ۷یا ۸سانت.

شب لیلا بهم زنگ زد گفت که همه چی به خیر گذشته وفردا قرار برن ازمایش بعد از ظهر هم عقد کنن

هرچی سعید گفت باشه برای بعد حاج اقا گفت این دو تا جون همو میخوان درست نیست بیشتر معطل بشن

خلاصه بزورسعید راضی شد علیم مثل موش شده بود فکر کنم حاجی خوب ادبش کرده بود هرچی سعید

میگفت قبول میکرد.سوگلم داشت از ذوق میمرد.گفت اگه تا اخر عمر از سپیده تشکر کنم بازم کمه.

خیلی برای سوگل خوشحال بودم اون لیاقت بهترین زندگی رو داشت.

بلاخره روز خواستگاری رسید خیلی دستپاچه بودم همه ی وسایلام رو گم میکردم.

سپیده هنوز حاضر نیستی.مامان کفشام نیست.شما ندیدی.چقدر گیجی دختر تا یک ساعت دیگه میان.

صــ38ــــ
سارا _توهنوز ارایش نکردی بیا من ارایشت کنم.

لازم نکرده منو مثل دلقکها میکنی تو برو پیش کامی جون چون عادت داره تو همش بهش اویزون بشی.

خیلی بی ادبی به درک منوبگو که میخوام بهت کمک کنم.

صورتم رو کرم میزنم یک خط چشم میکشم ولی چشمام هرکدوم یک جوری میشن اینقدر چشمم رو پاک

میکنم که قرمز میشه اخر سریک خط چشم نازک میکشم ریمل میزنم. با یک رژ صورتی کم رنگ و رژ گونه

لباسمم می پوشم به خودم عطر میزنم موهامم ازپشت جمع میکنم یک گیره سفیدمیزنم نمی خوام موهام دورم باشه.

اهل روسری نبودم هیچی سرم نمیزارم میرم توحال همه نشسته بودند .سارا _برو یک چیزی سرت کن مگه

نمی دونی حاج خانم حساسه .نمیخوام من همین جوریم نمی خوام به کاری تظاهر کنم.چون حاج خانم

خوشش نمیادمن باید روسری سرم کنم اونا باید منو همین جوری که هستم بخوان.

بابا_سارا چکارش داری بابا بزا ر راحت باشه سپیده میخواد باهاشون زندگی کنه.اخه بابا .

اخه نداره سپیده عاقله خودش میدونه چکار کنه.با صدای زنگ همه متفرق شدیم من رفتم تواشپز خونه.

هر وقت صدات کردم چایی رو بیار مادر.از تو اشپزخونه ازکنار در دیدمشون .اول حاج اقا بعد حاج خانم بعد

مونس جون بعدم رامین امدن.رامین یک کت وشلوارمشکی با پیراهن سفید تنش بود چشمهای ابیش از

همیشه قشنگ تر بود. با اون صورت سفید لب وبینی

کوچیک مثل شاهزاده ها بود قلبم داشت میومد تو دهنم .با ز کف دستم عرق کرده بود .همه رفتن نشستن

.ازاسترس چند بار چایی چایی رو عوض کردم یا کم رنگ میشد یا پر رنگ .مگه مامان صدات نمی زنه .برای

چی چایی نمیاری.نمی دونم همش خراب میشه.واستا خودم میریزم.وقتی چایی رو سارا ریخت رفتم تو سالن.

صـ39ــ

سلام.

حاج خانم تا منو دید انگار بهش برق وصل کرده بودن. انتظار نداشت من اون شکلی برم پیششون .

اول به حاج اقا تعارف کردم بعد به حاج خانم وقتی به رامین رسیدم دستام میلرزید)سپیده اروم باش چیزی

نیست اروم باش(.همین جوری که داشت چایی روبر میداشت سرش پایین بود یک لحظه بهم نگاه کرد انگار اب جوش روسرم ریختن دستپاچه شدم نمی تونستم حرکت کنم با صدای حاج خانم به خودم امدم.

مثل اینکه سپیده خانم نمی خوان دل بکنن.ببخشید .

سارا سینی چایی رو ازم گرفت برد تو اشپز خونه از اینکه دستپاچه شده بودم از خودم بدم امد.رفتم رومبل
نشستم

مونس خانم_ بهتربریم سر اصل مطلب .راستش شما که میدونین رامین چجور پسریه پس نیازبه مقدمه نیست.

همون طور که میدونین رامین مهندسه عمرانه تو یک شرکت کار میکنه خونه هم طبقه بالای مامان اینا هست
درامدشم بد نیست انقدری هست که راحت زندگی کنن.

حاج خانم_ راست میگی مونس جون همه میدونن پسرم همه چی تمومه بخاطر همین همه ی دختر های فامیل

ارزو دارن رامین بره خواستگار ی شون هم خوشگن هم نجیب نمی دونم چی شده این پسره دختر شما رو

انتخاب کرده. دخترهای حالا هزارفن بلدن پسرای مردمو از راه بدر کنن.
مونس_مامان! چیه دختر مگه دروغ میگم.

داشتم از حرفای حاج خانم دیونه میشدم اینقدر ناخونها مو تو دستم فرو کرده بودم که کف دستم

میسوخت.چطور به خودش جرات داده درباره من اینو بگه من که تا حالا کار خلافی نکردم اگه بخاطر مونس خانم نبود الان از خونه بیرونشون کرده بودم.

بابا_حاج خانم من دخترامو طوری بار اوردم هیچ وقت راه کج نرفتن مخصوصا سپیده.

مونس خانم_ اقای راد ناراحت نشید مامان منظوری نداشت حالا اگه اجازه بدید این دوتا جون برن دوکلمه باهم حرف بزنن.

بابا_من حرفی ندارم سپیده جان اقا رامین رو به اتاقت راهنمایی کن.

بیچاره مونس خانم داشت بخاطر حرفهای مامانش یواشکی از مامان معذرت خواهی میکرد.

از جا بلند شدم رامین هم دنبالم امد.رفتم روی تخت نشستم رامین هم روی صندلی میز

صــ40ــــ
کامپیو تر نشست.هنوز حرفهای مامانش رو اعصابم بود .ببخشید نمیخواید چیزی بگید.چی بگم .

ببینید من شما رو کم وبیش میشناسم وقتی مونس شما رو پیشنهاد داد. دیدم توموقعیتی که هستم شما

از همهبرای من بهترید.ببخشید کدوم موقعیت.

راستش نمی دونم در جریا ن هستید .مادرم می خواد دختر خالمو برام بگیره الانم که اون حرفها رو زد چون

میخواست این مراسم بهم بخوره چون به اصرا مونس امده میخواد کاری کنه شما جواب منفی بدید
چرا به مادر تون نمیگید دختر خالتونو نمی خوایید.

ببینید من نمی خوام مادرمو ناراحت کنم .ولی اگه شما قبول کنید با هر شرایطی که من دارم باهام ازدواج

کنید.مامانم نمیتونه کا ری کنه.یعنی مادر تون هر بی احترامی که به من میکنه نباید چیزی بگم.

خواهش میکنم من چاره ای ندارم بعد ازدواج مادرمو راضی میکنم .که مستقل زندگی کنیم.

نمی فهمیدم داره چی میگی منو میخواست برای اینکه از دست مامانش فرار کنه مثل پرنده تو قفس گیرکرده بود

خودمو نمی خواست اصلا منو ندیده بود هوای اتاق داشت خفم می کرد .کف دستمو چند بار به روتختی

کشیدم شاید از اضطرابم کم بشه.چطورتونسته بودم این همه سال دوستش داشته باشم قلبم میسوخت

میخواستم از اتاق فرار کنم از جام بلند شدم با سرگیجه یی که داشتم سعی کردم به خودم مسلط باشم.

ببخشید من نمی تونم قبول کنم .صدام کمی میلرزید.ازجاش بلند شدهمین طور که به طرف در می فتم

استین لباسمو گرفت.خواهش میکنم.من از خانواده ی خالم متنفرم.

ابی چشاش میلرزید همون ابی که من یه روز عاشقش شدم.چقدر از ابی بدم میامد .چقدر از خودم بدم

میامد من احمق دوستش داشتم اون منو برای فرار میخواست شرط می بستم اصلا نمی دونست من

چشکلیم.کیم ،چیم.وای خدا حق من نبود سوزش قلبم بیشتر شده بود استین دستم رو از دستش بیرون

کشیدم.

صــ41ـــ
شما ۳۰ سالتونه نمی تونید خواسته های طبیعی زندگی تون رو انجام بدید چطور میخواید یک زندگی رو راه

ببرید.باید یاد بگرید خودتون برای زندگیتون تصمیم بگریید نه که برای فرار از دست مادرتون به دیگران متوسل
بشید براتون متاسفم.

باسرعت از اتاق بیرون رفتم. نزاشتم دیگه حرفی بزنه اگه یک لحظه بیشتر میموندم حتما خفه میشدم.

از پله ها که پایین امدم مونس جون گفت.به افتخار عروس و داماد دست بزنید.رامین پشت سرم بود بوی

ادکلنشو حس میکردم.ببخشید.لطفا صبر کنید ما به تفاهم نرسیدیم متاسفم.پوزخند حاج خانم رو میتونستم

ببینم .شادی تو چشماش دیده میشد.مونس خانم_سپیده جان اینقدر زود تصمیم نگیر بازم فکر کن.
واقعا معذرت میخوام.

دلم برای مونس خانم سوخت بیچاره چقدر از دست مامانش ناراحت بود.حاج خانم_پس ما مرخص میشیم

حتما قسمت نبوده .بعد از رفتنشون سارا بهم پرید.دیونه شدی چرا این کارو کردی .مگه ندیدی چطور مامانش بهم بی احترامی کرد .

تو به مامانش چکار داری مگه میخوای با مامانش ازدواج کنی.اصلا لیاقت نداری خواستگار خوب برات بیاد

همه ی خواستگار اتو بخاطر دلا یل مسخره رد میکنی .بیچاره داره ۲۷ سالت میشه دیگه خواستگار خوب برات

نمیاد کی میاد یه دختر سن بالای...

کامران_سارا.بگو خجالت نکش اره من سن بالام زشتم مثل تو خوشگل نیستم. ولی اگه تااخر عمر تنها باشم

بهتره که با کسیزندگی کنم که مامانش براش تصمیم میگیره.ازپله ها بالا رفتم .رفتم تو اتاقم درو بستم خودمو
روی تخت انداختم.

صدای حرفای مامان اینا از پایین میامد بابا داشت با سارا دعوا میکرد.گوشامو گرفتم نمی خواستم هیچی بشنوم.

صــ42ـــ












نوشته شده توسط :Mohamad zare
پنجشنبه 1396/10/21-ساعت 18 و 57 دقیقه و 29 ثانیه
نظرات() 

الناز
سه شنبه 1396/11/17 ساعت 20 و 20 دقیقه و 46 ثانیه
خیلی خوبه ک انتقاد پذیر هستین دستتون درد نکنهههههه
پاسخ Mohamad zare : انتقاد باعث میشه تا معایب کار رو رفع کنی
الناز
سه شنبه 1396/11/17 ساعت 12 و 38 دقیقه و 22 ثانیه
سلامـ به نڟر منمـ پستـ هآی کوتآه و میشهـ حوصلهـ کرد و خوند... چون این روزآ کسی حوصله ی خوندن مطآلب زیآد و ندآره ... جز تعداد اندکی..!!
پاسخ Mohamad zare : سلام
اره درسته قدری بازدیها کم شده
ممنون از نظرتون به زودی مطالب رو کوتاه میگذارم
زهـــــــرآ بآنـــــــــــو
دوشنبه 1396/11/16 ساعت 22 و 32 دقیقه و 51 ثانیه
متاسفانه به شخصه از مطالب بلند خوشم نمیاد و واقعن حوصله خوندنشو ندارم.اگر کوتاه تر بودن پستاتون بهتر بود
پاسخ Mohamad zare : ممنون از نظرت سعی میشه پست ها کوتاه بشه تا مخاطب ها خسته نشن
زهـــــــرآ بآنـــــــــــو
دوشنبه 1396/11/16 ساعت 22 و 31 دقیقه و 51 ثانیه
ممنون از حضورتون
پاسخ Mohamad zare : خواهش میکنم
زهرا
یکشنبه 1396/10/24 ساعت 16 و 00 دقیقه و 33 ثانیه
خودتون نوشتید؟
پاسخ Mohamad zare : سلام اره

ممنون این وب رو انتخاب کردین امیدوارم این وب لاگ برای تمام مخاطب ها جالب باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.